اند احوالات ترنج با هم عروس !

ی چیزی فکرمو مشغول کرده ...درست از زمانی زن دادش شوشو یی یا به اصطلاح جاری یا هم عروس بنده ،اومده ........حسی که بهش داشتم ی حس غریب بود شاید چون تا اومدم بشناسمش یک سری اتفاقاتی افتاد ......کلن فکر میکنم  نسبت هم عروسها بهم مثل همون نسبت باجناقیه که اصطلاحا باجناق فامیل نمیشه و ژیان ماشین!!!!!!!!!! که اینجا باید بگی هم عروس فامیل نمیشه وژیان البت ماشین!

 

 

هم عروس من دقیقن از یک هفته بعد از عروسی ما سر یک سری مسائل نا پدید شد ....شاید بنده خدا اونم مشکلی نداشت اما ازونجایی که تیبا با هم عروسم نسبت خواهر شوهری زن داداشی دارن برای همین هر اتفاقی در زندگی تیبا رخ بده روی زندگی اونها هم اثرمستقیم میزاره و اینطوری شد که سر اختلافات تیبا با همسرش رابطه همعروسم و برادر شوشویی به مشکل خورد و ما این هم عروس عزیزو که اتفاقن دختر دایی شوشویی هم هست را دوسالی بود روئت نکردیم تا همین هفته پیش که به علت بیماری آقاجون اون هم اومد و بعد از دوسال تونستم ببینمش .....

 

 

اره داشتم میگفتم من کلن در بدو آشنایی باکسی ذهنیت خاصی برای خودم درست نمیکنم ذهنمو را مثل یک صفحه سفید سفید میزارم ....و اجازه میدم خود طرفم روش خط بکشه نقش بزنه  و هر کاری میخواد بکنه کلن ذهنیت من از کسی در راستای اون خط ها و اون نقش هایی که خودش روی صفحه ذهنم  میزاره و نه بیشتر و نه کمتر شاید از گوشه و کنار هم حرفهایی بشنوم که بخواد ذهنیتم را تغییر بده  سعی میکنم کنترلش کنم و به اصطلاح  زود قضاوت نکنم و تا چیزی را با چشمای خودم نبینم و بهم خلافش ثابت نشه باور نمیکنم

 

 

 من سعی میکردم همیشه به خودم بگم قضاوتم اشتباهه ...احساسم نادرست اما این حسه همیشه باهام بود هالهمنفی اطرافش که باعث میشد من نتونم با اون مثل بقیه راحت باشم اما در عین حال دوسش هم داشتم...ینی دوست داشتم واقعا باهم دوست باشیم به هر حال ما هردو عروس خانواده بودیم وحرفهای ما برای هم میتونست خیلی مشگل گشا باشه ...و دردو دلهامون از یک جنس بشه ...کلن میتونیم دوستهای خوبی واسه هم میبودیم که یک سری به خاطر خلقیات کج و معوج من و یک سری دلگیری های اون این اتفاق هیچ وقت نیفتاد

 

 

 

 توی خونواده شوشویی بی اغراق  من خیلی محبوبم ....اینو خودم نمیگم بلکه تمامی افرادی  که باهام در تماسن و منو میشناسن عنوان میکنن.... ... و اکثر مواقع با تموم دلخوری هام یا نگرانی هام ظاهرم خلاف باطنم بوده ...احترام همه را داشتم و علاقه ام خالصانه بوده اینو شوشویی همیشه اظهار میکنه که میدونم تو خانواده منو از خانواده خودت بیشتر دوست داری و این حقیقتی است انکار ناشدنی  ...خوب این احترام و علاقه همیشه  دو طرفه بوده ....احترام و علاقه دیدم و همینو جبران کردم در واقع کار خاصی نبوده ....تا جایی هم که من مطلعم    خانواده   شوشویی برای همه همین مدلی هستن کلن خانواده با محبتین .....و این در مورد هم عروس و برادرش که داماد اونها میشه هم صدق میکرد .....تا اینکه یک سری صحبتهایی بوجود اومد یک سری دلگیری ها ...........  نمیدنم کدوم حرکت بود که باعث شد کاسه صبر هم عروس لبریز بشه و مسائلی را عنوان کنه که به نظر خیلی ها از جمله خودم  ساده و پیش و پا افتاده بود  ...........حرفهایی که وقتی با بغض وکینه عنوان شدن چیزی جز منفور شدنش را به همراه نداشت ............شاید هم حق داشت هر چی بود من غریبه بودم و اون فامیل .......تازه فامیلی که بعد از ده سال عاشقی حالا اسیر زندگی برادر و زن داداشش (تیبا )شده بود .....همین مسائل باعث شد اون از من کینه داشته باشه بارها اعلام کرده بود که ترنج را بیشتر دوست دارین و یا به اون بیشتر زنگ میزنین یا مثلا سر سفره عقد   به اون فلان چیزو دادین و به من فلان چیز ...........نمیگم حرفهاش درستن نه اما برای کسی که کمی غم داشته باشه همه این خرده ریزه ها یک دفعه بزرگ میشه ...و بعد وقتی که مثل کوه آتشفشان منفجر بشه همه چیزو همه کسو با خودش میسوزونه .............

 

 

 

القصه  اینهارو گفتم تا ی ذهنیتی بدست بیارین  و برسیم سر اصل مطلب و مشکل بنده ....

 

 

دو سال بعد

اون هفته وقتی برای عیادت آقاجون خواستیم بریم خونه مادر شوشویی ،شوشو اس ام اس داد که زن داداش اینجاست .....حسی که داشتم قابل توصیف نبود ...به خاطر خیلی چیزها ازش دلگیر بودم به خاطر خیلی حرفها ...به خاطر رفتار نامناسب برادرش با تیبا ...یا همون حس خودم به هم عروس اون صحنه ای که جلوی من حسابی پز پدرشو داد و باعث شد تا صبح اشک بریزم ...همه اومدن جلوی چشمام دوست نداشتم ببینمش ...بی اغراق حس خشمم با تنفر قاطی شده بود به خاطر  گناهی که در حقم نشده بود میخواستم ازش انتقام بگیرم ...اس ام اسو که خوندم  بی خیال رفتن شدم ...تا ظهر که متوجه شدم برگشته تهران ......  منم با خیال راحت مثل یک شادی خوشایند بارو بندیلمو بستم رفتم اونجا .... همه چیز خوب بود و منم راحت بودم

 

فرداشبش باز اون برگشته بود ... به خاطر مریضی آقاجون ،نرفته بود ...دیگه نمیشد از زیر این قضیه در برم باید می رفتم و میدیمش هم ادب و هم چشمان  شوشویی با هم این حکم را صادر کرده بودن ...آخر شب ساعت ١١ رفتیم اونجا ....لاغر شده بود بیش از اندازه زیر چشماش هم کبود ...کم حرف میزد سعی کردم سر صحبتو باز کنم چون اصولا من از کم صحبتی خیلی حوصله ام سر میره ...بحث رسید به خواهرش

 

 

که زندگیش خوبه و تازه راهشو پیدا کرده و از ازدواجش راضیه وووووو

 

منم گفتم خوب چرا شما زودی دست به کار نمیشین و ازدواج نمیکنین ...که اونم بی برو برگرد  تموم مشکلاتشو انداخت گردن شوهرش

 

اون شب کلی با خودم درگیر بودم میدونستم به اون شدت که اون میگفت نیست شاید همه یک سری اختلاف داشته باشن اما به نظر شما عجیب نیست وقتی یک نفرو دو سال ندیدی یک دفعه بخوای این طوری باهاش صحبت کنی  و در واقع درد دلتو این طوری باز کنی؟

 

اون شب با نگرانی همه چیزو به شوشو گفتم .....و قسمش دادم که حرفی نزنه که خدای نکرده باعث دلخوری بشه

 

اما باز دیشب ،توی شب مهمونی خواهر بزرگه شوشو ،وقتی بحث به دانشگاه و رشته دلخواه رسید و من خواستم ازش نظری بپرسم و در واقع ازین سکوت درش بیارم بازم بحث رسید بههمون مسائل قبلی و شدتش بیشتر هم بود چون اون علنن از دست خانواده شوهرش که عمه اش محسوب بشه و خود شوهرش گله گی میکرد ....البته اینو هم بگم با خیلی حرفهاش در مورد شوهرش و کلن شوشویی خودم موافق بودم چون خانواده شوهری ام  نوعی وابستگی بهم دارن که واقعا کاذبه و حاضرن همه چیزو فدای این وابستگی بکنن و من بااین قسمت صحبتهاش کاملن موافق بودم

 

  حالا من موندم با دو حس متفاوت :

 

 اولیش اینکه اگه بخوام خوشبینانه نگاه کنم خوب میگم شاید دلش پر بوده وخواسته با من درد و دل کنه....(تازه در قسمتی از صحبتهاش باهاش موافق هم بودم و انگار شرح حال من بود از زبون کس دیگری ! ) اونم با منی که هیچ صنمی باهاش ندارم و هیچ کاری از دستم  بر نمیاد ...فقط خالی کردن بوده و احساس نزدیکی داشتن

 

اما حالت دوم که به برخلاف ندای  قلبم و با توجه به شرایط محتمل تر هم هست اینکه اینها همشه برنامه است تا مثلا بعدن ی بامبولی از توش در بیاد که اره من به ترنج اینو گفتم و ترنج اونو گفت و ی جریان اتفاق بیفته که خودمم نمیدونم چطوری میخواد بشه

 

حالا به نظر شما من چی کار کنم به شوشویی بگم؟اگه بگم و اون وقت شوشو رفت و به برادش گفت و اون به خانمش ...و اگه اون هیچ قصدی نداشته باشه و من خدای نکرده باعث دعوایی بشم چی؟

 

و یا اینکه نگم ...و بعد یک وقتی بامبولی درست بشه و من آش نخورده بشینم غصه سوختن دهانمو بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تازه منی که در این راستا هیچ سیاستی بلد نیستم و نگرانم که نکنه جایگاهم بخاطر یک سری حرفهای بی سرو ته از دست بره  و خودم از اون شرایط که مثلا من خبر چین جلوه کنم و دهن لقی  متنفرم

 

چی کار کنم؟

پ ن :جدا جدا نوشتم کتایون جون ببین اگه بازم مشکلی داشت بهم بگو عزیزم .....

پی طراحی نوشت:شوشویی نذاشت برم طراحی ........

/ 6 نظر / 15 بازدید
ریتا

سلام گلم. به نظر من نگو. اگرم بعدا گفت: من به فلانیگفتم. بگو: من آدم رازداری هستم اینو راز دونستم و ب کسی نگفتم تا مبادا مشکل دیگه ای پیش یاد. اگر میخواست گرهی از کارش باز کنی حتما ازت درخواست می کرد یا به کسی می گفت که کاری از دستش بر بیاد! ولش کن بابا خودتو وار این بازی ها نکن!

ریتا

اتفاق اصل قضیه ونگفتی که چی شده بود و چه مشکلی داشت؟ اون وقت میگی جدا جدا نوشتم که سردر بیارید؟ من که جدا جدا هم ننوشتم و یه طومار پر کردم.

ترنج

ریتا جونم اصل دعوا را ما خودمون متوجه نشدیم اینکه چرا اون از همه کینه گرفت البته من از توی حرفاتش متوجه ی چیزی شدم و اون اینکه شوهرش که بشه برادر شوشویی بنده به خاطر رفتار نادرستی که برادرش با تیبا داره اونماین مدلی داره جبران میکنه البته من اصلا حق را به هم عروسم وخانواده اش نمیذمچون تموم اختلافات تیبا با همسرش از دست مادرشونه و این مادر هم عروس حسابی توی زندگیشون اصطلاحن موش می دوونه خوب حالا برادر شوشویی ما هم داره تلافی میکنه بعدشم ریتا جون من دارم با خانواده شوشویی زندگی میکنم تا حالا بدی ازشون ندیدم که اون که عمه اش هستش بخواد اینطوری بدشونو بگه

ترنج

ولی کلن بی منطقن ...خانواده هم عروسمو میگم اگر کسی انصاف ذره ای انصاف داشته باشه اینطوری از شوهرش و خانواده شوهرش گله گی نمیکنه که چرا بهش سر نمیزدن در صورتیکه من خودم شاهر بودم چند بار این بنده خداها رفتن تهران اما اونها رو ندادن و حتی اجازه ندادن اینا برن خونشون ...خوب بی انصافن دیگه

س.ش

قلمتان را دنبال خواهم کرد...[گل]