عطر بهار نارنج

اینم آدرس خونه جدیدم...

                             تشریف بیارید اینجا

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

ی چیزی فکرمو مشغول کرده ...درست از زمانی زن دادش شوشو یی یا به اصطلاح جاری یا هم عروس بنده ،اومده ........حسی که بهش داشتم ی حس غریب بود شاید چون تا اومدم بشناسمش یک سری اتفاقاتی افتاد ......کلن فکر میکنم  نسبت هم عروسها بهم مثل همون نسبت باجناقیه که اصطلاحا باجناق فامیل نمیشه و ژیان ماشین!!!!!!!!!! که اینجا باید بگی هم عروس فامیل نمیشه وژیان البت ماشین!

 

 

هم عروس من دقیقن از یک هفته بعد از عروسی ما سر یک سری مسائل نا پدید شد ....شاید بنده خدا اونم مشکلی نداشت اما ازونجایی که تیبا با هم عروسم نسبت خواهر شوهری زن داداشی دارن برای همین هر اتفاقی در زندگی تیبا رخ بده روی زندگی اونها هم اثرمستقیم میزاره و اینطوری شد که سر اختلافات تیبا با همسرش رابطه همعروسم و برادر شوشویی به مشکل خورد و ما این هم عروس عزیزو که اتفاقن دختر دایی شوشویی هم هست را دوسالی بود روئت نکردیم تا همین هفته پیش که به علت بیماری آقاجون اون هم اومد و بعد از دوسال تونستم ببینمش .....

 

 

اره داشتم میگفتم من کلن در بدو آشنایی باکسی ذهنیت خاصی برای خودم درست نمیکنم ذهنمو را مثل یک صفحه سفید سفید میزارم ....و اجازه میدم خود طرفم روش خط بکشه نقش بزنه  و هر کاری میخواد بکنه کلن ذهنیت من از کسی در راستای اون خط ها و اون نقش هایی که خودش روی صفحه ذهنم  میزاره و نه بیشتر و نه کمتر شاید از گوشه و کنار هم حرفهایی بشنوم که بخواد ذهنیتم را تغییر بده  سعی میکنم کنترلش کنم و به اصطلاح  زود قضاوت نکنم و تا چیزی را با چشمای خودم نبینم و بهم خلافش ثابت نشه باور نمیکنم

 

 

 من سعی میکردم همیشه به خودم بگم قضاوتم اشتباهه ...احساسم نادرست اما این حسه همیشه باهام بود هالهمنفی اطرافش که باعث میشد من نتونم با اون مثل بقیه راحت باشم اما در عین حال دوسش هم داشتم...ینی دوست داشتم واقعا باهم دوست باشیم به هر حال ما هردو عروس خانواده بودیم وحرفهای ما برای هم میتونست خیلی مشگل گشا باشه ...و دردو دلهامون از یک جنس بشه ...کلن میتونیم دوستهای خوبی واسه هم میبودیم که یک سری به خاطر خلقیات کج و معوج من و یک سری دلگیری های اون این اتفاق هیچ وقت نیفتاد

 

 

 

 توی خونواده شوشویی بی اغراق  من خیلی محبوبم ....اینو خودم نمیگم بلکه تمامی افرادی  که باهام در تماسن و منو میشناسن عنوان میکنن.... ... و اکثر مواقع با تموم دلخوری هام یا نگرانی هام ظاهرم خلاف باطنم بوده ...احترام همه را داشتم و علاقه ام خالصانه بوده اینو شوشویی همیشه اظهار میکنه که میدونم تو خانواده منو از خانواده خودت بیشتر دوست داری و این حقیقتی است انکار ناشدنی  ...خوب این احترام و علاقه همیشه  دو طرفه بوده ....احترام و علاقه دیدم و همینو جبران کردم در واقع کار خاصی نبوده ....تا جایی هم که من مطلعم    خانواده   شوشویی برای همه همین مدلی هستن کلن خانواده با محبتین .....و این در مورد هم عروس و برادرش که داماد اونها میشه هم صدق میکرد .....تا اینکه یک سری صحبتهایی بوجود اومد یک سری دلگیری ها ...........  نمیدنم کدوم حرکت بود که باعث شد کاسه صبر هم عروس لبریز بشه و مسائلی را عنوان کنه که به نظر خیلی ها از جمله خودم  ساده و پیش و پا افتاده بود  ...........حرفهایی که وقتی با بغض وکینه عنوان شدن چیزی جز منفور شدنش را به همراه نداشت ............شاید هم حق داشت هر چی بود من غریبه بودم و اون فامیل .......تازه فامیلی که بعد از ده سال عاشقی حالا اسیر زندگی برادر و زن داداشش (تیبا )شده بود .....همین مسائل باعث شد اون از من کینه داشته باشه بارها اعلام کرده بود که ترنج را بیشتر دوست دارین و یا به اون بیشتر زنگ میزنین یا مثلا سر سفره عقد   به اون فلان چیزو دادین و به من فلان چیز ...........نمیگم حرفهاش درستن نه اما برای کسی که کمی غم داشته باشه همه این خرده ریزه ها یک دفعه بزرگ میشه ...و بعد وقتی که مثل کوه آتشفشان منفجر بشه همه چیزو همه کسو با خودش میسوزونه .............

 

 

 

القصه  اینهارو گفتم تا ی ذهنیتی بدست بیارین  و برسیم سر اصل مطلب و مشکل بنده ....

 

 

دو سال بعد

اون هفته وقتی برای عیادت آقاجون خواستیم بریم خونه مادر شوشویی ،شوشو اس ام اس داد که زن داداش اینجاست .....حسی که داشتم قابل توصیف نبود ...به خاطر خیلی چیزها ازش دلگیر بودم به خاطر خیلی حرفها ...به خاطر رفتار نامناسب برادرش با تیبا ...یا همون حس خودم به هم عروس اون صحنه ای که جلوی من حسابی پز پدرشو داد و باعث شد تا صبح اشک بریزم ...همه اومدن جلوی چشمام دوست نداشتم ببینمش ...بی اغراق حس خشمم با تنفر قاطی شده بود به خاطر  گناهی که در حقم نشده بود میخواستم ازش انتقام بگیرم ...اس ام اسو که خوندم  بی خیال رفتن شدم ...تا ظهر که متوجه شدم برگشته تهران ......  منم با خیال راحت مثل یک شادی خوشایند بارو بندیلمو بستم رفتم اونجا .... همه چیز خوب بود و منم راحت بودم

 

فرداشبش باز اون برگشته بود ... به خاطر مریضی آقاجون ،نرفته بود ...دیگه نمیشد از زیر این قضیه در برم باید می رفتم و میدیمش هم ادب و هم چشمان  شوشویی با هم این حکم را صادر کرده بودن ...آخر شب ساعت ١١ رفتیم اونجا ....لاغر شده بود بیش از اندازه زیر چشماش هم کبود ...کم حرف میزد سعی کردم سر صحبتو باز کنم چون اصولا من از کم صحبتی خیلی حوصله ام سر میره ...بحث رسید به خواهرش

 

 

که زندگیش خوبه و تازه راهشو پیدا کرده و از ازدواجش راضیه وووووو

 

منم گفتم خوب چرا شما زودی دست به کار نمیشین و ازدواج نمیکنین ...که اونم بی برو برگرد  تموم مشکلاتشو انداخت گردن شوهرش

 

اون شب کلی با خودم درگیر بودم میدونستم به اون شدت که اون میگفت نیست شاید همه یک سری اختلاف داشته باشن اما به نظر شما عجیب نیست وقتی یک نفرو دو سال ندیدی یک دفعه بخوای این طوری باهاش صحبت کنی  و در واقع درد دلتو این طوری باز کنی؟

 

اون شب با نگرانی همه چیزو به شوشو گفتم .....و قسمش دادم که حرفی نزنه که خدای نکرده باعث دلخوری بشه

 

اما باز دیشب ،توی شب مهمونی خواهر بزرگه شوشو ،وقتی بحث به دانشگاه و رشته دلخواه رسید و من خواستم ازش نظری بپرسم و در واقع ازین سکوت درش بیارم بازم بحث رسید بههمون مسائل قبلی و شدتش بیشتر هم بود چون اون علنن از دست خانواده شوهرش که عمه اش محسوب بشه و خود شوهرش گله گی میکرد ....البته اینو هم بگم با خیلی حرفهاش در مورد شوهرش و کلن شوشویی خودم موافق بودم چون خانواده شوهری ام  نوعی وابستگی بهم دارن که واقعا کاذبه و حاضرن همه چیزو فدای این وابستگی بکنن و من بااین قسمت صحبتهاش کاملن موافق بودم

 

  حالا من موندم با دو حس متفاوت :

 

 اولیش اینکه اگه بخوام خوشبینانه نگاه کنم خوب میگم شاید دلش پر بوده وخواسته با من درد و دل کنه....(تازه در قسمتی از صحبتهاش باهاش موافق هم بودم و انگار شرح حال من بود از زبون کس دیگری ! ) اونم با منی که هیچ صنمی باهاش ندارم و هیچ کاری از دستم  بر نمیاد ...فقط خالی کردن بوده و احساس نزدیکی داشتن

 

اما حالت دوم که به برخلاف ندای  قلبم و با توجه به شرایط محتمل تر هم هست اینکه اینها همشه برنامه است تا مثلا بعدن ی بامبولی از توش در بیاد که اره من به ترنج اینو گفتم و ترنج اونو گفت و ی جریان اتفاق بیفته که خودمم نمیدونم چطوری میخواد بشه

 

حالا به نظر شما من چی کار کنم به شوشویی بگم؟اگه بگم و اون وقت شوشو رفت و به برادش گفت و اون به خانمش ...و اگه اون هیچ قصدی نداشته باشه و من خدای نکرده باعث دعوایی بشم چی؟

 

و یا اینکه نگم ...و بعد یک وقتی بامبولی درست بشه و من آش نخورده بشینم غصه سوختن دهانمو بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تازه منی که در این راستا هیچ سیاستی بلد نیستم و نگرانم که نکنه جایگاهم بخاطر یک سری حرفهای بی سرو ته از دست بره  و خودم از اون شرایط که مثلا من خبر چین جلوه کنم و دهن لقی  متنفرم

 

چی کار کنم؟

پ ن :جدا جدا نوشتم کتایون جون ببین اگه بازم مشکلی داشت بهم بگو عزیزم .....

پی طراحی نوشت:شوشویی نذاشت برم طراحی ........

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

من کلن آدم تمبلی ام ......اینو باید از ده ماهه به دنیا اومدنم فهمید.....ده ماهه ده ماه که نه فقط  نه ماه و بیست دوروز( ده ماهه دیگهیول)........... اونم با سه بار آمپول فشار و بعدش ناز کردن این جنابو محل نذاشتن به دکتر محترم و اجبار دکتر برای عمل سزارین و   ازین حرفا(شما عمق فاجعه را باید از زبون مامانی بشنوین تا باورتون بشه من چقدری تمبل بودماز خود راضیو حال بدنیا اومدن هم نداشتم عینک )..........یک استعداد غریبی هم توی این مقوله دارم ....ی جوری انگاری تمبلی جز خصوصیت ذاتی منه ...البت اینو هم میدونم که میتونم کلن کن فیکونش کنم اما خودم انگار این تمبلیمو دوست دارم شایدم خو گرفتم شایدم از بس تمبلم حوصله فک کردن به موقعی که تمبل نباشم را ندارم .....  مثلا چن وقته میخوام دفتر یادداشت های اداره را پاک نویس کنم .....چن وقته ختم قران دارم و میخوام تمومش کنم ...چن وقته میخوام ی سرو رویی به این وبلاگ عزیزمون بدم ...چن وقته میخوام آدرس دوست عزیزمو که وبلاگش عوض شده را جابجا کنم ...چن وقته میخوام وبلاگ خونی کنم و نظر بزارم ...چن وقته میخوام حسابی فکر کنم .....چن وقته میخوام اون کیفهایی چرم سفارش گرفته ام را تحویل بدم ...چن وقته میخوام ته چین مرغ بپزم ....چن وقته میخوام رژیم بگیرم ...چن وقته میخوام برم زبانمو تکمیل کنم ....چن وقته میخوام برم سینما.....چن وقته میخوام حسابی خونه را گرد گیری کنم ......چن وقته میخوام کتاب تاریخ هنرمو تموم کنم ..........چن وقته میخوام ی شیکم سیر گریه کنم ....چن وقته میخوام برم به بابام سر بزنم ....چن وقته میخوام برم مادربزرگمو ببینم .....حسابی جونم براتون بگه بنده در تمبلی کردن استعداد غریبی دارم ...اینو جناب شوشویی در ما کشفید .....اما ی چیز دیگه هم دارم فوق العاده در انجام دادن کارهای محوله در خودم استعداد نشون میدم ...مثلا کاری را انجام نمیدم اما اگه هم با زور و فشار آخرش مجبور به اون کار شدم مثل بار سنگینی که روی شونه هام باشه ضرب العجل می اندازمش پائین ینی کارهای محوله بهم را در کمترین فرصت انجامشون میدم .....از طرفی هم حوصله ام زودی از چیزی سر میره اما همین خصلت بد نمیزاره تغییری در خودم ایجاد کنم مثلا از یکنواختی خونه بدم میاد اما هیچ فکری هم براش نمیکنم از رنگ روی اینجا خوشم نمیاد اما هیچ حوصله تغییرشو ندارم کلن به تغییرات بد واکنش میدم یا تغییر نمیکنم یا وقتی عملیات انجام شد اقا حسابی جو گیرش میشم ودیگه حال عوض کردنش را  ندارم خودمم میدونم خصلت خوبی نیست و باید حسابی در خودم تغییری ایجاد کنم   اما هییییییییییییییییییییییییییییییییخمیازه

حالا امروز گفتم بیام این پستو بزارم که حداقل خودم از خجالت خودم در بیام و مثلن بنویسم که هستم ...و فکر حذف وبلاگو ننوشتنو از خودمو دور کنم .......و عوض این فکرهایی که کلن صورت مسئله را پاک کنم به فکر راه حل خوبی براش پیدا کنم  .....

 

پی پرشین خفه کن نوشت :بچه ها این پرشین اساسن داره کفر منو در میاره ...نه میتونم به نظرات پاسخ بدم نه حتی مطالب رمز دارم برای خودم باز میشه ...بابا شاید ی مطلب خصوصی مصوصی چیزی داشتیمااااااااااااااااااا ...چه کنم هان ؟عصبانی

 

پی  روز مرد نوشت :روز مرد ...تولد حضر ت علی عزیزم .....روز شوشوی مهربونم ......داداش تک دانه و دردانه ام  .....بابای از دست رفته ام ....پدر شوشویی مریض مهربونم .......و همگی مردان به معنی کلمه  مرد دنیای حقیقی و مجازی ..........مبارک !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط ترنج نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

همه اش حذف شد ......

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط ترنج نظرات () |

سه روز ماموریت کاری ام دیدار مددکاری....

میام همه چیزو مینویسم ....شوشو از ترکیه اومد ...اونم توضیح داره بایدبنویسم ...فعلا فرصتی ندارم بین بازدیدهای مددکاری ام اومدم اداره و الانم میخوام برم خونه

از دست مامانم کلی حرص خوردم همچنین مرمری و همچنین همچنین شوهری ....داستانش مفصله فقط همینو بدونین که این شوهری ما نیومده بادوستاشون قراره سالیانشونو میخوام تمدید کنن برای مسافرت دوروزه تعطیلات خرداد که این بار چهار روزه شده  دریغ ازین همسری که توی خونه داره و دریغ ازین تنهایی های مداوم من .....فعلا همینطوری هستیم در خدمتتون تا بعد ... راستی میخوام کلن وبلاگمو خونه تکونی کنم هر کی هر نظری داره برام بنویسه ممنون میشم ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

١

دیشب زنگ زدم شوشویی ....خودش شماره تماس مستقیم نداره باید روی  گوشی دوستش تماس میگرفتم که خودم راحت نبودم شوشویی هم کنارشون نبود ....نیم ساعت بعد خود شوشویی تماس گرفت ...و روزمو تبریک گفت .....نمیدونم چرا ولی فکر نمیکردم یادش باشه یا اینکه بخواد عنوان کنه اما خودش گفت از صبح میخواسته تماس بگیره و فرصتش جور نشده ...پارسال این موقع من ماموریت بودم و امسال شوشویی انشالله خدا قسمت کنه سال دیگه کنار هم باشیم و با هم این روزو جشن بگیریم ...شوشویی کلی دلتنگ شده طوری که هر جا رفته هی جای منو خالی کرده و تازشم هی عنوان کرده جای ترنجی خالی ...تموم همکاراش اسم من را میدونن و همکارای خانمی هم که داره هم با شنیدن جای ترنج خالی!سوت و کف میزننو شوشویی مارا حسابی خجالت زده ...بچمه دیگه ...دلش  حسابی تنگ شده ....الهی

٢

دیروز رفتم پیش دکتر خان ....وقتی میرم پیشش حسابی آرامش میگیرم و احساس انرژی خوشایندی بهم دست میده اینو تیبا هم که بار اول بودمیدیدش عنوان کرد  و حسابی خوشش اومده بود از جناب دکتر خان ما ...داروهامو تمدید کرد و گفت باید تست لاکتوز بدم که برای هفته آینده نوبت داد و همین طور ورزش کنم که اوضاع معده ام روبراه بشه ....

٣

امروز میخوایم به مناسبت روز مادر خونه ما  آش بپزیم هم روز مادری هم دور شدن قضا بلا .....جای همه خالی مطمئنن خیلی خیلی خوش میگذره ....

۴

راستی راستی روز مادر ...زن ...همسر ....مبارک قلب

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

دیشب تا صبح نخوابیدم برای همین بیشتر از این  چشمای پف شده ام انتظاری نیست گاهی بی تابی میکردم گاهی گریه گاهی هم این تسبیح عزیزمو به دست میگرفتم و دعا و صلوات ....هیچ خبری از شوشویی نداشتم ...هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم به جز تماس گرفتن به خط شوشویی و شنیدن صدای اون زنیکه محترم که میگه دستگاه مورد نظر خاموش است !!!!!! تازه خانومه گاهی صداشو هم تغییر میداد و مثل این خانوم ناظما این جمله را تکرار میکرد عصبانی

خلاصه تا صبح هی چشمام میرفت روی هم و بعد با صدای شوشو از خواب می پریدم یا حتی تصور میکردم کنارمه بالای سرم و داره بهم نگاه میکنه .....خیلی خیلی شب بدی بود و بدتر  افکاری بود که هر چی سعی میکردم جلوشونو بگیرم بازم بودن بازم با ضربه بیشتری به سمتم هجوم می اوردن خودمو میدیدم که دیگه شوشویی را  ندارم یا اینکه داشتم گریه میکردم و یا اینکه داشتم دنبال نشونی ازش میگشتم حتی فک میکردم اگه ی وقت مثل این فیلمهای هالیوودی هست یهو هیچ نشونی از شوشویی نباشه و شوشویی گیر این مافیا بیفته چی میشه (اثرات فیلمهای نیمه شبه هاعینک) خلاصه تموم شب با  صدای تالاپ تالاپ قلبم بیدار بودم  ......صبح هم از بی طاقتی زودتر از روزهای دیگه اومدم اداره چون نمیتونستم خونه را بدون شوشویی حتی بدون صدای شوشویی تحمل کنم ،توی مسیر هم کلی صلوات و نذر کردم که شوشویی فقط زنگ بزنه و بگه که سالمه حتی میخواستم تماس بگیرم فرودگاه تبریز که  از چگونگی پروازهاشون مطلع بشم  که خود  شوشویی زنگ زد...حالا یکی بیاد من را توی اداره کنترل کنه مگه آروم میشدم ......شوشویی هم  میدونه چقدر نگرانم کرده میدونه وقتی نباشه من حتی چشمام روی هم نمیره یا حتی نمیتونم غذایی بخورم ...دلم تنگ شده براش.....

 

 

بعدتر نوشت:

چند تا کار قراره انجام بدم اول اینکه شوشویی را سوپرایز کنم میخوام موهامو مش کنم به تیبا میگم میخوام شوشویی وحشت زده بشه هنوز آه ناله پست قبلم تموم نشده تو فکر غافلگیر کردنشم هیچ وقت یادم نمیره اون روزی را که کلی از موهام تعریف کرد و من با یک حرکت ضربتی کوتاه کوتاهشون کردم که البته اون آرایشگره کار نابلد بود و فرم موهام را بی ریخت کرد و تا مدتها شوشویی هیچی باهام نمیگفت حالا هم میخوام موهامو مش کنم ببینم واکنش شوشویی چیه نیشخند

کار دیگه اینه که میخوام یک ابا بخرم ازین اباهای عربی که اتفاقن خیلی خیلی بهم میاد و شوشویی هم که عاشق چادر سر کردن من و کلا حجاب گرفتنمه حالا میخوام برم این چادره را بخرم و وقتی شوشویی اومد با چادرم برم استقبالش ...فک کنم همونجا  از خوشحالی غش کنه چشمک

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط ترنج نظرات () |

Design By : Night Melody